« قاسملو: آبشاری از آلاله و قلبی از پنبه»
VOKRadio, Los Angeles, California, USA   

nahid_hoseini.jpg« قاسملو: آبشاری از آلاله و قلبی از پنبه »

قطعه ادبی : شیرکو بیکس

ترجمه: ناهید حسینی

 
 
 
 
  dr._ghasemloun.jpg
 
تا بوده ام ؛ پیوسته چنین تعریف گشته ام:

تاریخی یوغ به گردن و سر به شیون و جغرافیائی؛
ز هم گسیخته و گیجاب خونی مستدام و
قلم من نیز در توصیف شان
اسبی است سرخ پیشانیِ نا آرام و چهار دست و پا آشفته ی
شیهه کش و سم کوب و سر به هق هق زاری برداشته.
تا بوده ام؛ چنین بوده است حکایت مدام من
دود اندر دود ، دره ای
ز آتش و کوهی ز بر تفتیدن و دامنه دشتی ز غبار و
دریاچه ای ز اندوه و راهی از مرارتی
بی نشان!
 
 
از مشرق چنین مشقت سر سختی بود
که پیامی در یخبندان، آلاله دوم بهمن شد

نازک اندام مردی سوک ریش،
پرتو آسای، پیونددار خاک و خاکستر (مکریان)
مردی که عمر یکساله
دی ماهش، عمر یکساله پیشتازش
در وصلت خون و آزادی، سبقت ز زمان جست و
آن سال که صدها شد!
 
زان پس میراثی ز ریسمانٍ دار و گردن کل و
رنگ شفق و سرود برف و کوه و
پرواز پرنده خون و از امواج چنگ به
خورشید، بهر زن و مرد این مشرق
به جای ماند و چوبه ی دار پله گشت و
گردن کل جرس شد و شفق نیز،
قبله گاه سوگند آلاله رنگ و سرود برف،
شد سرود زندگی و امواج مبدل به
رمه اسب از خویشتنٍ مان و رمز بازنگشتن و
تسلیم ناپذیری. 
 هریک پس از دیگری

گل پسٍ گل
درخت بدنبال درخت
غزال بعد از غزال
پلنگ از پس پلنگ، آمد و رفت
تا نیل به لقای ایوان ماهتابیٍ
خندان لبٍ زیبا دلٍ (قاسملو)
ایوانی ز کتاب
مهتابی از کاغذ
لبخندی ز کلام
قلمی از پرتو
اندک اندک و آرام، نسیم وزیدن گرفت
تژه تژه ، جوانه جوانه ، برگ برگ روئید و رُست
در تابناکیٍ تفکر اروپائی قد کشید
قطره قطره آبگیرٍ چشمان این دیار گشت و
علیق ، علیق ، غله ای خرامان شد
در پیشگاه آئینه ی آفتاب و
موج در موج دریا شد !
sherko_bekas.jpg
تبسمی از نسیم
پروانه ای ز برگ
آبگیری از چراغ
غله ای از ذکاوت
آئینه ای ز اعتماد
با پیکان قلم به کند و کاو تاریخی پرداخت اندر میان سنگلاخ
کاویدن در ظلمت ... به چشم کاویدن
کاویدن در رنج ... برکندن با کلمه
برکندن و کاویدن ... تا به رگه های
قلب تاریخ ... روح تاریخ ... و هیبت تاریخ
تا به بنیان علت
و به نهایت رویداد و حادثه رسید
به بن رنج و نهایت ژرف ترین غم این ملت .
سرخ چون اخگر
قدرتمند چون طوفان
استمراری از جنس آب و آفتاب
آسمان بی ابری از اندیشه
چالاک بسان پرتو خورشید بامدادی
قاسملوو ... پله به پله ... ستاره پس از ستاره
آبشار به آبشار ... کتاب به کتاب
قلم به قلم ... جمله به جمله
ز آوایی به آوازی ... نوا بر نوا
برای صعود و پیروزی
ز دیوار شب زنگی .
نردبانی از پیام
ستاره ای ز رهبر
آبشاری از قامت و قلمی از خورشید ستان ... قاسملوو !

او ... در میان تمامی زیبائیها قابل رؤیت بود
در بارش باران ... قامتش
در رایحه باغ ها ... مویش
در اندام گیاهان... پنجه اش
در لذت روح ... سخنش .!

تو گر نام گلها برشمرد ی
او رنگشان بر می شمرد
تو گر سخن از رود میگفتی
او سرچشمه و آواز روانش را
حکایت میکرد .

تو اگر می گفتی ، سخن سرخ شراب
او ز میلاد و گه زادن آن دم میزد .
گر ز ژرفای فغان می گفتی
او همی گفت یکایک اثر زخمانش .
در گاه خنده ... لطیفه ای دوست داشتنی بود
در گاه گریه ... شمع صبوری
در جمع یاران ، گلدان ظریف محبت
در تنگنا ، مشعلی ز اراده و
در سادگی ... گل کوهی خطه ( شکاک )
عاشق موسیقی بود
عشقی همچون میان آواز کبک و کوه
عاشق شعر بود
چونان عشق میان ماهتاب و احساس
او عاشق آزادی بود
بسان عشق میان قربانی و
سمبل زمین !
در مشرقِ کینه
هنوز تیغها خون چکان بودند
او گفت : بخشیدن !

در جدالِ میان انتقام و کینه
کمین ها هنوز در ابتدای صید بودند
او گفت :گفتگو !
در جهان انقراضِ میان پیام ها
او پیش تر ز همگان گفت :
همزیستی !

در میانه اعتقادات بسته و متعصب
در عصر درهای بسته ی دنیا
در روزگار بازگشت به لاک انزوا
در فصل یک دندگی و تک رنگی
او پیش تر از همه گفت :
باز بودن !
همه رنگی و
راه تغییر !

قاسملوو
اندیشه ای ز آینه رو به آفتاب
وان آینه كه ز دلدادگی به مردم
و آن دلدادگی کز سخن آزادی است و
آزادگی اش ز قامت شهیدان .
قاسملوو
مردی ز پنجره ی گل نار ..
و پنجره گلنارش از سایه سار سینه ( سابلاغ ) و
این سینه نیز از سینه میهن .
روز، توام با آینده آمد و
روز همزمان با مرگ عاشقان گذشت و
( " وین " )

ایستگاهی برای مبارزه سپید ...
ایستگاهی برای گره زدن لوله تفنگ .
تنفسی اندر میان قربانی و تابوت ها .
تلاشی برای ایستِ فوران خون .
برای کاستن از شمار بیوه زنان .
برای فزونی شمار کودکان !..
برای کوچک کردن گورستان ها .
و وسعت بخشیدن باغچه ها .
" وین "
abdullah_ghaderi_azar.jpg
این سوی ،
آواز مدام کبوتران و در آن سو ، چاقوانی چند .
این سوی ، سمندی و دو رهوار همره
وان سوی ، شمشیری چند .
این طرف سه آوازِ بال و آن طرف چند قیچی
در این طرف سه درخت ، در آن طرف سه تبر
"وین "

عبدالله قادری آذر
برف قله ی ماهتابی
رودباری در اوج خروش .
سرودی سرخ در غلغله ی زمانه .
عبدالله قادری آذر
جوانی به شمایل گل عطر آمیخته به "مورد "
كه "پاریس " از نکهت اش خوشبوتر بود ،
چون یاقوتی بر گردن شبی سپید
ساحل "سن " را تلالوی دیگر بخشیده بود .
دکتر فاضل
راهوار نیل گون چهار دست و پا برفین
یال نارنجی ...
شیهه ای به هیبت تند باد ( سلیمانیه) و
سر و رویی به سرشت قله "پیر مگرون"
با تاختِ راهی ارغوانی
" وین "

در روزی شوم
در اطاقی شوم
در تاریخی شوم
" وین "
اینان، رخسارشان هم سان دل شان بود
رخسار چون کبوتر ، همانا قلب شان نیز .
آنان ، روبندی از تبسم ، بسته بر رخسار و
دلی لبالب از زهراب
هر دو سو ، ارمغانی ز گل بر دست fazel_rasul.jpg
اینان ، گل را به پروانه نیز آراسته
آری ، پروانه !

آنان نیز در دل گلها چاقویی افراخته ،چاقو !
اینان ، هر سه سر نشینان کجاوه ای سپیدند و
کجاوه ای كه به دل کودک ، به قلب آب ، به دل باغچه مانند است ،
و آنان نیز در میان شب قباشان ، آن قبا كه ،
به قلب دایناسور ، دل خمپاره و قلب مرگ میماند .
دیگر اکنون
در خیابانهای بی غم و غبار " وین "
به جای باران ، بر سر موسیقی و شعر و
بر " خانه اپرا " و بر پارکها و
بر سر تالار دادگاه و
پلیس خفته ،
ظلم می بارد !

ز تار موی بلند محاسن ظلم می بارد .
در " وین "
ظلم می چکد ، ظلم !
از ناودان طبقات بلند و کوتاه
به هنگام غم ترانه ی تازه این مصیبت ناگاه ،
جوی ، جوی
فرو میبارد
و کنون ،
اسب سفید ، قامتش آغشته ی ظلمی سرخ است و
تنها سر و رویی به سپیدی مانده است ...
وان دو رهوار سبز اندام نیز
دو درخت آ لبا لوی سرخ گشته اند و
آرمیده اند و
تنها بلندای گردن شان به سبزی مانده است ...
" حیران ... حیرانی "
اشک بارانی ... خانه ویرانی .
ظلم تهرانی ..


من میگفتم برادرانم !
این نه بار اول و نه هزار
چگونه شمایان دل خود را
در پیشگاه بیگانگان می نهید و
چه سان به دست قلاب تهران می سپارید ؟


من میگفتم ، صد حیف و صد خسران ! dr_ghasemlou.jpg
چگونه ، آن سپید اسبان در ولات بیگانه ،
فتادند به دام تهرانی ؟
حیران ، ای حیران .. امان ای امان
تن تباهی و خانه ویرانی و
ظلم تهرانی !!!
در "وین "
وقتی پلیس خفته چشم بر گشود
كه کلاهشان به تاراج رفت بود
وقتی قانون خفته ، بیدار گشت
ترازوی پیشانی دادگاهش را به یغما برده بودند
آنگاه چراغ های ترافیکی خیابان ، سر ز خواب برداشتند
موتور سواران .. لامپها و رنگهایشان را
ربوده بودند !!!

پس از قتل روشنائی
پذیرش هر پوزشی در محاق تاریکی فتاد
بعدِ سر بریدن حق و حقوق
دیگر رضا و رضایت ، قبول روزگار ناحقی است
سمند کُشان ..قاچاقچیان مرز و حریم نبودند
نه .. نه ..!
باغ کُشان .. تبرهای بیسواد و بی فضیلتِ
جنوب تهران نبودند
غله کُشان .. لشکر ملخ و سنِ
واقعی نبودند
نه .. نه ..!

مهتاب کُشان .. چاقو کِشان بیکاره ی
پس از نیم شبِ زیرگذر و خلوتگه کوچه ها نبودند
اهالی زرین قلمِ قاتل بودند !!
روزنامه نگارانی خونریز ،
هیات کتاب وحشی
مجمع شیشه مرکب های زهرآگین
جماعت فاکس فاشیست بودند !

آنها ، دشنه های تحصیل کرده بودند
و از جمله روشنفکرترین نهنگان .
آ نان شمشیر دوازده علم و
تازیانه و شلاقِ درون کتابخانه های قدیمی بودند
آ نها تپانچه های خفیفِ لابلای تزهای فوق لیسانس و
دکترای ولایت فقیه بودند .
بمب چمدان انفجاری ،
دیپلماتهای یقه گل زده و همیشه با لبخند بودند .
گرگ کراوات زده بودند .
آن سنان و تیر و شمشیر و تازیانه و فتوایی بودند ،
كه به جز زبان کردی و فارسی
آلمانی و انگلیسی نیز میدانستند !
آنان تیغ زا ر و زنگ زده ایران نبودند
همه به آب زر ، مطلا گشته و
در هتلهای ده ستاره اقامت گزیده و
کیفشان ز گوهر و
مرکبشان ، اتومبیلهای یاقوتی بود !
آنان رساله های منعطف و ساده لوح نبودند
آنها کتاب قطور صحافی شده ی
سر طاقچه کینه قرون بودند !

آنان همه روشنفکران کالج انتقام بودند
و اعتبارنامه هایشان را از دانشگاه های خونی جنگِ
ایران و عراق و کردستان و افغانستان و
بلوچستان و تاجیکستان و مرگستان دنیا
گرفته بودند !!

نه .. نه ..
آنها ریشوی نماز گزار ساده نبودند
عمامه ای معمول بر سر مناره ها نبودند
نه .. نه .. نه !
آنان ریش شان ز نسل ارانیوم و
دستارشان اتمی بود
جماعتی كه از برگ برگ ( نهج البلاغه ) گرفته
تا سر مقاله های علی‌ شریعتی و
تئوری (نیوتن) و تئوری نسبیت( انشتین) و
خطبه های ( گوبلز ) را کلمه به کلمه از بر بودند !

حکایت تمام خون ها را از بر بودند .
سوزاندن و بدار آویختن و منجنیق و
نقشه های نیرنگ و
تاریخ دروغ جهان و
تمامی " تون بابا " های ظلم و
همه گناهان را از بر بودند


*****
مرگ میگوید ؛

آنها با وفا ترین یار من بودند .
زندگی میگوید ؛ تا به کنون
در تاریخ آزردن و سفتن تنم ،
آنان بالاترین امتیاز را کسب کرده اند !
دروغ میگوید :
من پدر واقعی آنانم !


*** *

سال با باران آینده آمد و
سال توام با دود گذشته ها گذشت
سمندان سپید
شیهه سپیدان
تاخت سپیدان
بسان پاره ابر و آبشار کف بر لب و
سرود برف و کشتزار گل پنبه بازگشتند .
و آنچه كه در خیال شمشیر می گذشت
ز سراب بیابان قم ، فراتر نرفت !

سمندان سپید باز آمدند
اما اینبار ، سه تن ،
سه رمه سپید گشت
سه رمه .. ز شمع کافوری .. سه رمه
سه رمه .. از سپیدار افروخته .. سه رمه
سه رمه .. از قامت آئینه ای آفتاب .. سه رمه .
تا به امروز ، می بینیم رمه بسان ساحل
رود آزادی گسترده تر میشود ، بی کم و کاست .
و جلودار این رمه ، پیشاپیش ( قاسملوو ) با تن پوش
آلاله و سوار بر اسب سپید روشنا ، روی به سوی
ظلمت مشرق نهاده و از گذشته ها ، گذشته و
مرگ را به جای نهاده و اکنون و آینده را می پوید !!!

 

  =================================


] دوم بهمن سالروز تاسیس جمهوری کردستان در مهاباد

[2] شکاک منطقه ای در شمال کردستان

[3] سابلاغ ؛مهاباد

[4] عبدالله قادری آذر ؛عضو کمیته مرکزی حزب دمکرات کردستان ایران که همراه با د. قاسملو به شهادت رسید

[5] دکتر فاضل : از یاران حزب دمکرات که در روز شهادت د.قاسملو همراه ایشان بود و به شهادت رسید

[6] پیر مگرون از کوه های معروف کردستان

[7] حیران، نوعی ترانه غمگنانه در کردستان است

[8] تون بابا، منطقه ای در کردستان عراق كه کوه هایش بداشتن دالانهای پیچ در پیچ و تاریک شهرت دارد

 

 

=========================

 

  + براي شنيدن برنامه هاي راديو  روي لينك زير كليك كنيد 

+ بو گوى گيرتن له به رنامه كانى رادوى ، سه لينكى خواره وه بچركينه

Listen 2 vokradio at: 

http://vokradio.listen2myradio.com

 

  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin